الشيخ علي اكبر النهاوندي

358

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )

گفت : اى پادشاه ! بگو نابينايى را بياورند كه هرگز چيزى نديده باشد . چون او را حاضر كردند ، به آن دو رسول گفت : اگر راست مىگوييد ، خداى خود را بخوانيد تا اين كور را روشن كند ! آن‌ها برخاستند ، هريك دو ركعت نماز خواندند و دعا كردند ؛ همان ساعت چشم او گشوده شد و به آسمان نظر كرد . گفت : اى پادشاه ! بفرما كور ديگرى بياورند . تا آوردند ، به سجده رفت و دعا كرد ، سر كه برداشت ، آن كور نيز بينا شد . آن‌گاه به پادشاه گفت : اگر آن‌ها يك حجّت آوردند ، ما نيز يك حجّت در برابر آن آورديم . اكنون بفرما شخصى را بياورند كه زمين‌گير شده باشد و نتواند حركت كند . چون حاضر كردند ، به ايشان گفت : دعا كنيد تا خدايتان اين بيمار را شفا دهد . باز نماز كردند و دعا كردند ، خدا او را شفا داد ، برخاست و روان شد . گفت : پادشاه ! بفرما زمين‌گير ديگرى بياورند ، تا آوردند ، به سجده رفت و دعا كرد ، او هم شفا يافت . سپس گفت : اى پادشاه ! آنان دو حجّت آوردند ، ما نيز دو حجّت ؛ امّا يك چيز مانده است كه اگر ايشان بكنند ، من به دين آن‌ها داخل مىشوم ، گفت : اى پادشاه ! شنيده‌ام پسرى داشتى كه مرده ، اگر خداى آن‌ها او را زنده كند ، من در دين ايشان داخل مىشوم . پادشاه گفت : اگر او را زنده كنند ، من نيز به دين آن‌ها داخل مىشوم . آن‌گاه به ايشان گفت : يك چيز مانده ؛ پسر پادشاه مرده ، اگر دعا مىكنيد خداى شما او را زنده كند ، ما به دين‌تان داخل مىشويم . ايشان به سجده رفتند و سجدهء طولانى كردند ، سر برداشتند و به پادشاه گفتند : جمعى را بر سر قبر پسرت بفرست ، ان شاء اللّه از قبر بيرون آمده است . مردم به سوى قبر دويدند ، ديدند پسر پادشاه از قبر بيرون آمده و خاك از سر خود مىافشاند . او را به نزد پادشاه آوردند ، پادشاه او را شناخت و پرسيد : اى فرزند ! چه حال دارى ؟